بیآغاز، بیپایان
-
تاریخ: 1401/10/12 ساعت: 12:04
۴.لبهی پرتگاه ایستادهام. روی مرز سقوط. باد پاییزی تیز و برنده روی صورتم رد میگذارد. شهر کوچک کوهپایه، زیر پایم پهن است. از اینجا، این فاصلهی دور، بیهیاهو و ساکت بهنظر میرسد. چراغ خانهها و خیابانها نقطههای زرد رنگی هستند که اینجا و آنجا را روشن کردهاند. آتش خاموش شده است. به پایین پایم نگاه میکنم. تا...
بی آغاز، بی پایان
-
تاریخ: 1401/10/12 ساعت: 12:04
5. کلمات از من فرار می کنند. درست همین حالا که قصد کرده ام بگویم. همین حالا که میخواهم از به آتش کشیدن خانه ام و کشتنشان حرف بزنم. مرگشان تاوان نابودی زندگی و جوانی ام بود. تاوان کشتنم. من میزبانشان بودم. مزد میزبانی مرگ نیست! میدانم که سال ها پیشتر از آن مرده بودم. خودم، خودم را دفن کردم. زیر بلوط ...
خودکشی
-
تاریخ: 1401/10/12 ساعت: 12:04
هرروز بیشتر و بیشتر از قبل بهش فکر میکنم. نیاز به انجامش هرروز بیشتر از قبل در من رشد میکنه. قوی تر میشه. خسته شدم. تنها نخ باقی مونده بین و این دنیا گربه ها هستن. الان با اون نخ دارم زندگی میکنم. میخوام قطعش کنم. تو فکر پیدا کردن یه سرپرست خوب براشون هستم. به محض اینکه پیدا کنم انجامش میدم. نه سقفی...